|
منم اين خسته دل درمانده ، که به تو بيگانه پناه آورده منم آن از همه دنيا رانده در رهت هستي خود گم كرده از ته كوچه مرا ميبيني ميشناسيام و در ميبندي شايد اي با غم من بيگانه ، بر من از پنجرهاي ميخندي با تو حرفي دارم....... خستهام........ تنهایم جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم گريه كن،گريه،نه بر من خنده ، ياد من باش و دل غمگينم خوب ديروزي من ، در بگشا كه بگويم ز تو هم دل كندم خستهام از اين همه دلتنگيها ، بر تو و عشق و وفا ميخندم با تو حرفي دارم....... خستهام..........تنهایم جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم
من همون جزيره بودم خاکي وصميمي وگرم مثل عشق بازي موج ها قامتم يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موج ها يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا تا که يک روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي تو وجودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من ودلم گذشتي رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا من ودل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه رو خاک وجودم نه گلي هست نه درختي لحضه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي دل تنها وغريبم داره اين گوشه ميميره ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگيره ميرسه روزي که ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي ميمونم... برگرد روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند. روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت و اینک دلم هوای تو را کرده است...دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان ! دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است... کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم... دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم... تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی... خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم.... برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم... برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است... چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری! چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام... برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود.... دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است.. عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم.... با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم.... عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم
|


