|
ديوار مدتها بود كه پشت اين ديوار منتظر بود. منتظر بود تا از آن سوي ديوار اسمش را صدا كند تا به سمت ديگر برود. مهم نبود چگونه ، يا ديوار را مي شكافت ، يا از بالايش ، يا از زيرش نقبي ميزد . اين ديوار در هر سو تا ابد ادامه داشت و هيچ دري هم نداشت . زمان زيادي گذشته بود و همچنان احساس مي كرد كه بايد منتظر باشد تا صدايش كند . از پشت ديوار زمزمه هايي مي آمد . مي گفتند : نبايد به اين زمزمه ها گوش داد ، چرا كه آدم را به جنون مي كشاند اما او ديگر خسته شده بود ، از اين همه انتظار . از يك عدم اطمينان فرسايش گر . گوشش را آهسته به ديوار نزديك كرد و به آن چسباند . صداي خنده مي شنيد . صداي شادي . صداي ديگري . آنچه را كه مي شنيد باور نمي كرد . به ياد آورد گذشته را كه محكم مي گفت هيچ وقت پاي اين ديوار به انتظارت نمي آيم، من فكر مي كنم و مي فهمم . مي فهمم كه دل بستن ، بيهوده است . اما وقتي قلبش تسخير شد ، ديگر نتوانسته بود فكر كند . گوشش را بيشتر به ديوار فشار داد ، شايد اشتباه شنيده بود . اما نه . بعضي صداها هيچ گاه از ياد نمي روند . غمگين و نااميد نشد ، چرا كه صداي شادي شنيده بود اما سنگ شد . سرد شد . محو شد. مدتها گذشت . او همانجا مانده بود . جزئي از محيط گشته بود . چيزي شنيد ، ضعيف ، اسمش را صدا مي كرد، توان تكان خوردن نداشت . ديگر سنگ شده بود ، با هر بار شنيدن صدايش تركي مي خورد . مي خواست فرياد بزند اما نتوانست . صداها ، تركها، ادامه داشت. خرد شد و در پاي همان ديوار فرو ريخت و ديوار باز هم بلند تر شد.
|

